1ـ «إمام» در زبان عربي و همچنين در فرهنگ شيعيان به معناي «پيشوا» و «رهبر» استفاده مي شود.
2ـ «رهبري» هم به معناي آن است که يک انسان به عنوان «پيشوا»، ساير انسان ها را در مسيري معين و به سوي مقصدي مشخص، هدايت کند. پس آن «راه» و آن «هدف» از اهميت بيشتري برخوردار است.
3ـ «شيعه» نيز در لغت و اصطلاح به معناي «پيرو» آمده است. اقتضاي اين مفهوم و افتخار شيعيان نيز آن است که «راه» مورد نظر و اشاره «امام»، به قصد رسيدن به هدف اصلي، طي شود.
4ـ آن «راه» و آن «هدف» بر اساس آموزه هاي مورد توافق ما در چارچوب دين اسلام، همانا «آيين اسلام» و «خدا» مي باشد؛
5ـ پس انسان بايد بکوشد تا در سايه رهبري «امام»، از «طريق» آموزه هاي اسلامي، خود را به «خدا» برساند و نزديک نمايد.
ـ بر اين اساس، مي توان گفت که آن چه هدف اصلي و داراي اهميت است، خدا و رسيدن به اوست. در اين ميان، نقش امام و رهبر نيز تعيين کننده است، اما در هر صورت، او تنها «راهبر» است، نه «مقصد». البته اهميت و حساسيت چنين راهي، اقتضا مي کند که رهبر از هر خطايي به دور باشد؛ و الا کوچک ترين انحرافي از مسير حقيقي، انسان ها را فرسنگ ها از مقصد خود دور خواهد کرد. روشن است که ويژگي منحصر بفرد «مصونيت امام از خطا»، به او احترام و قداستي خاص مي بخشد. اما قداست برخاسته از اين ويژگي، در طول تاريخ، برخي انسانها را گمراه نموده، و آنها بر اساس تمايل به اسطوره سازي، جايگاه «امام» را در «رهبري» بسوي «مقصد»، فراموش کرده، و امام را «مقصود» خود ساخته اند. در واقع، اين افراد خود را تا امام رسانيده اند، اما در او متوقف شده، و از ادامه راه باز ايستاده اند.
البته اين وضعيت، هيچگاه نمي تواند مورد رضاي «امام» باشد. زيرا مانند آن است که فرمانده يک سپاه، نيروي بسياري را پيرامون خود گردآورد، و سپس به آنان دستور پيشروي دهد؛ اما سپاهيان او چنان مجذوب هيبت و عظمت فرمانده خود شده باشند، که قدم از قدم بر ندارند؛ و يا حتي ناخودآگاه يا کورکورانه گامهاي اشتباه بردارند.
در چهارده قرن گذشته، جلوه هاي گوناگوني از اين وضعيت را ميتوان با مرور تاريخ بدست آورد، که خداانگاري امام، افراطي ترين حالت آن است. گزارشهايي از صدر اسلام وجود دارد که از برخورد شديد اميرمؤمنان علي (عليه السلام) با چنين انگاره اي حکايت ميکند. خردستيزي و تعطيل کردن عقل، که در سده هاي اخير با عنوان اخباري گري از آن ياد مي شود، رويکرد انحرافي ديگري است که رگه هاي آن را تا صدر اسلام مي توان پي گرفت. يکي از قرائتهاي اين رويکرد، آن است که عقل بشري هيچگاه نميتواند کلام الهي، يعني قرآن را درک نمايد، و تنها امامان معصوم هستند که قدرت درک معاني آن را دارند؛ پس اگر ذيل آيه اي از قرآن، روايتي از امام بدست ما نرسيده باشد، ما نميتوانيم آن آيه را بفهميم و نبايد آن را تفسير کنيم. اما باز در تاريخ ميتوان شاهد مقابله امامان با اين گونه از توقفها و جمودها بود؛ تا جايي که مثلاً باقرالعلوم (عليه السلام) در يک رويکرد کاملاً معکوس، با صراحت اعلام ميکند که هرگاه سخني از ما شنيديد، آن را به محضر قرآن ارائه کنيد، و مرجع قرآني آن را از ما مطالبه کنيد.
يکي از مظلوميتهاي «امام» همين است که ديگران هوسها، خواسته ها و آرزوهاي انحرافي خود را به او منتسب نموده، از او هزينه ميکنند، و تمايلات نفساني خود را بدين وسيله توجيه و تقديس ميکنند. در اين راستا، بسياري از امور را ميتوان مشاهده کرد که هرچند داراي سابقه يا ريشه مذهبي و ديني است، اما به گونه اي غلوآميز و انحرافي، مورد استفاده نادرست غاليان قرار گرفته و زنگارهاي فرهنگ زمانه، آنها را به نمادهايي متفاوت و مغاير با روح دين و فرهنگ اسلامي تبديل کرده است.
مثلاً ميتوان به بحث شفاعت يا توسل به امام، اشاره کرد که با وجود ريشه هاي صحيح ديني، امروزه توسط برخي از مداحان و نوحه سرايان غالي و بي خبر از روح آموزه هاي مترقي اسلام، به انحراف کشيده شده و به گونه اي نادرست بر فراز منابر جار زده ميشود. بدين ترتيب، مخاطب چنين واعظاني، گاه گرفتار جبرگرايي شده، و گاه با تفسير نادرست از توسل، امام را به جاي خدا قرار ميدهد، و گاه برداشت نادرست او از شفاعت، توقعات غيرعقلاني را برايش برجسته ميسازد؛ و در هر صورت، روح خمودي و عدم تلاش مادي و معنوي را در او ميپروراند.
بدتر از آن، انحرافات صوري و محتوايي است که در مراسم عزاداري شهادت امام حسين (عليه السلام)، و در اثر تنزل واقعه فرهنگ ساز عاشورا به يک اسطوره ي محصور در فرهنگ زمانه، پديد آمده است. بازماندگان از راهِ مورد اشاره امام حسين (عليه السلام)، و حتي گاهي با نيت خير، به تحريف واقعيت قيام حسيني پرداخته، و با سوء استفاده از احساسات و عواطف انسانها، اين حقيقت پويا و بالنده اسلامي را به يک تراژدي دراماتيک تبديل کرده اند، که گاهي حاصل آن براي برخي از عزاداران پس از ده شب عزاداري، قضا شدن نماز صبح آنها در اين مدت است. اما در مقابل اين هزينه، جمعي از ايشان به توفيق قمه زني، علم کشي، زنجيرزني، ريتم موجود در سينه زني، نعره جانکاه در ميان ذکر مصيبت، پاي در ميان آتش نهادن، و يا تعداد ديگهاي غذا در فلان هيأت، دل خوش کرده اند. شهادت امام حسين (عليه السلام)، تنها موردي است که از سوي امامان پيش و پس از آن حضرت، در زمينه وفات يا شهادت معصومين، مورد توجه و تأکيد قرار گرفته است؛ اما جاي بسي تأسف است که از پتانسيل موجود در اين مسأله غافل مانده، و پرداختن به فروعات ما را از اصول بازداشته است.
همين توجه به حاشيه سبب گرديده است تا فرهنگ عزاداري در ميان شيعيان پررنگ شده، و آن را به تمام ائمه تسري داده و بتدريج اين فرهنگ انحرافي شايع گردد که در روز رحلت يا شهادت هر يک از اين بزرگان، تمام جامعه بايد دست از فعاليت بکشد و تنها به سوگواري بپردازد. وضعيت يک جامعه شيعي متأثر از اين فرهنگ را تصور کنيد که تا کجا ميتواند پيش رود: عزاداري از ابتداي محرم تا نهم ربيع الاول (هفتاد روز)؛ دهه اول و دوم فاطميه (بيست روز)؛ دهه محسنيه؛ ايام شهادت يا رحلت ساير معصومين با تمام قرائات مختلف در زمينه روز رحلت يا شهادت ايشان (حدود پانزده روز)؛ گراميداشت روز رحلت خديجه (سلام الله عليها)؛ گراميداشت روز رحلت ابوطالب؛ گرامي داشت روز رحلت زينب (سلام الله عليها)؛ گراميداشت روز رحلت فاطمه معصومه (سلام الله عليها)؛ حتي روز عرفه و تمام ماه مبارک رمضان نيز که مختص عبادت خدا و توبه و انابه به درگاه الهي است، بدون ذکر مصيبت ائمه (عليهم السلام)، خصوصاً در ليالي قدر، اصلا به دل نمي نشيند. بالاتر و جالبتر از همه، آن است که حتي در ايام ولادت معصومين که طبيعتاً بايد همراه با شادي و نشاط شيعيان باشد، باز مشاهده ميکنيم که در مجالس مؤمنين، مصيبت آن امام معصوم بيان شده، و همگان سر در گريبان غم فرو ميبرند. اين همه در حالي است که ما در ذکر احوال ائمه معصوم خود، چنين توجه و تأکيد شگفتي را درباره ايام شهادت يا ولادت معصومين نمي يابيم؛ و اگر برگزاري پررنگ مراسم براي اين ايام از چنين اهميتي برخوردار بود، مي بايست کسي مانند امام حسن عسگري (عليه السلام) براي معصومين پيش از خود چنين رويه اي را در پيش مي گرفت. در حالي که او به عنوان يکي از آخرين معصومين رهبر و پيشواي جامعه مسلمان و شيعي، چنين رفتار يا تأکيدي را نداشته است.
يکي از پيامدهاي اين رفتار بيگانه از روح احکام اسلامي، گرايش و تمايل به تعطيل نمودن چنين ايامي به بهانه گرامي داشت آن است. معمولا در اين مورد، همسويي دولتها نيز نقش بسيار مؤثري دارد. گزارشهايي که از دولتهاي متمايل به تشيع، همچون فاطميون، آلبويه، و صفويه در تاريخ منعکس شده است، نشان ميدهد که آنان در ترويج فرهنگ تعطيلي فعاليتهاي اجتماعي به مناسبت چنين ايامي، بسيار کوشا بوده اند. متأسفانه در دهه هاي اخير، اين رويکرد در حوزه هاي علميه، به عنوان مرجع و نماد دينگرايي جامعه نيز بشدت مورد توجه و تأکيد قرار گرفته است. اگر در گذشته علماي ديني تشيع بمناسبت ايام شهادت معصومين، در ابتداي روز و آغاز دروس علمي خود، چند دقيقه اي را به ذکر مصيبت و يا بيان فضايل ايشان اختصاص ميدادند؛ امروزه به راحتي برنامه هاي درسي خود را در چنين ايامي تعطيل ميکنند. اين روند اکنون محافل رسمي حوزه هاي علميه را به جايي سوق داده است که ايام درسي متداول طلاب در سطوح مياني و عالي حوزه، هيچگاه به يک سوم ايام سال نميرسد. جاي تأسف دارد که همين وضعيت در چند سال اخير به نهادهاي دولتي و رسمي جامعه ايران نيز سرايت کرده؛ تا جايي که حتي اصطلاح «بين التعطيلين» نه تنها براي کارمندان جامعه اسلامي، که حتي براي دانش آموزان ابتدايي نيز، اصطلاحي آشنا و شيرين است؛ زيرا باعث پيوستگي و طولاني شدن مدت تعطيلات رسمي براي آنان خواهد بود. بررسي آموزه هاي ديني اسلام، سيره معصومين و تاريخ مسلمانان، مغايرت چنين رويه اي را با روح حاکم بر قوانين اسلامي نشان ميدهد. آيات قرآن و سخنان پيشوايان ديني ما، همواره خواهان تحرک، پويايي، فعاليت و کار و تلاش بي وقفه انسان براي تعالي جامعه بوده است. در سوره جمعه، خداوند از مؤمنين ميخواهد که در اين روز، در مدت برپايي نماز جمعه، از فعاليت اقتصادي دست بردارند، و ساعتي را در اين روز به ذکر خدا اختصاص دهند؛ اما هيچگاه به توقف فعاليتهاي اجتماعي و اقتصادي جامعه اشاره نميکند.
يکي ديگر از جلوه هاي توقف انحرافي در «امام» و بي اعتنايي به مقصدي که او رهنمون ميشود، برپايي حرم هاي پرشکوه مادي بر فراز مضاجع شريف معصومين است. عجيب است که هرچه در آيات و روايات شيعه، روحيه توجه به زخارف دنيوي و خصوصاً طلا و نقره، نکوهش شده است، بيش از آن، برخي شيعيان براي شکوه مادي حرم امامان کوشيده اند، و چنين مي پندارند که با گنبد طلا، ضريح نقره و ايوان آئينه، ميتوانند بر عظمت و شکوه مقام امام بيفزايند؛ غافل از آنکه روح آموزه هاي مورد توجه آن امام با چنين فرهنگي بيگانه بوده و از آن بيزار است. در اين زمينه نيز، همراهي حاکمان دولتهاي متمايل به تشيع، بسيار تأثيرگذار بوده است. نخستين گنبدهاي فيروزه اي را شاهان آل بويه در عتبات عاليات برافراشتند. شاهان صفوي نيز در طلاکاري گنبدها و آينه کاري ايوانهاي حرم اهلبيت، عزمي راسخ داشته اند. و کم نيست گزارشهاي تاريخي که به آساني اين مدعا را ثابت ميکند. حال آنکه اسلام همواره به سادگي سفارش کرده است. تصور کنيد که يک غيرمسلمان با تأثيرپذيري از آموزه هاي اسلامي که از خود اين امامان به دست او رسيده، بخواهد مسلمان شود و براي اين منظور به حرم امام علي بن موسي الرضا (عليهما آلاف التحيه و الثنا) مشرف شود؛ او چگونه ميتواند اين تناقض ميان آموزه هاي ديني و ظواهر مورد توجه جامعه مسلمان را حل کند. البته درست است که حرم ائمه بايد مورد توجه و احترام و اقبال جامعه اسلامي باشد، اما اين مسأله منافاتي با سادگي ظاهري حرم ايشان ندارد، نقصي هم بر معنويت حاکم بر اين اماکن وارد نخواهد کرد، و چه بسا موجب افزايش آن شود. خواننده گرامي آيا تا کنون با خود انديشيده است که چرا بايد يک عمل سنتي مانند «طبل و نقاره» که برگرفته از رويکرد حاکم بر کاخ شاهان و سلاطين است، بايد بعنوان يک عمل مقدس در حرم امام رضا (عليه السلام)، و اخيرا در حرم فاطمه معصومه (سلام الله عليها) اجرا شود؛ و صدا و سيما در مصاحبه با پيرمردي که مثلا پنجاه سال است که اين عمل را البته با خلوص نيت در آنجا اجرا کرده ، او را براي نمادسازي به جامعه معرفي ميکند. اين حقير، در ايام نوجواني که توفيق زيارت برخي مضاجع شريف اهلبيت (عليهم السلام) را در نيمه هاي شب داشته ام، خود بارها شاهد بوده ام که در کنار ديوارهاي تزيين شده و دربهاي گران قيمت اين اماکن، و در سرماي شبهاي برفي زمستان، فقرايي در نهايت بيچارگي، خوابيده بودند. و نه تنها من، که هيچکس نمي توانست تفاوت ميان اين دو صحنه متناقض را حل کند.
در مظلوميت «امام» همين بس که روح او شاهد و ناظر اين گونه از انحرافات روشن در زمينه آموزه هايي است که خود مروج آن بوده است، اما اکنون پيروان او، در حضور او، آرزوهاي مادي خود را به نام او ترويج ميکنند. با اين وصف، عجيب نخواهد بود اگر در برخي روايات منقول از همين بزرگان دين ميخوانيم که با آمدن آخرين حجت الهي، چنين مساجد و اماکني ويران خواهد شد؛ زيرا با روح حاکم بر آموزه هاي ديني مغاير بوده، و بعنوان «مانعي» در برابر «مقصد» مورد اشاره «امام»، موجب «توقف» پيروان، و تعطيلي «رهروي» و «فرهنگ پيروي» ميگردد.
و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين
حمید فاضل | 11:35 - یکشنبه هفدهم بهمن 1389
به اقتضای وجه تمايز انسان از ساير موجودات، هر چيزی که از انسان ظهور و بروز میيابد، مستقيم يا غيرمستقيم، محصول انديشه و دريافت اوست. اين محصولات وقتی در گذر زمان بر روی هم انباشته میگردد، فرهنگ يک جامعه را شکل میدهد. فرهنگ جامعه چنان خود را از مجاری گوناگون تثبيت میکند که میتواند از رهگذر فرآيند جامعهپذيری، انسانها را دانسته يا ندانسته در خدمت احکام خود قرار دهد. بدين ترتيب، فرهنگ را میتوان کليت گستردهای دانست که بودن، زيستن و مردن آدمی را معنا میبخشد. آنچه در اين ميان، هويت و مختصات فرهنگ را معين میسازد، نوع نگرش و تفکر ويژهای است که پشتوانه معرفتی فرهنگ تلقی میشود، و معمولاً توسط پيامبری الهی، و يا حکيمی فرزانه، و يا انديشمندی تيزبين، پيشکش جامعه انسانی میگردد.
يکی از پيامدها و ثمرات فرهنگی در تمام جوامع بشری، اساطير هر جامعه میباشد، که بيان تصويری و تمثيلی و رمزی مجموعهای از ارزشها، باورها و هنجارهای مورد توجه جامعه بوده، و پيدايي نهادها و آداب و رسوم خاص اجتماعی را تبيين میکند. اسطوره را میتوان نماد مناسبات پاينده و دوامپذير زندگی دانست؛ زيرا جلوهگاه ايدهآلها، حقيقتها و ارزشهای مطلق انسانی يک دوره از تاريخ، يا يک قوم، و يا اصلاً نوع بشر است. اساطير، آئينه تمامنمای بودنها، و همچنين نبودنهای يک دوره اجتماعی است؛ به همين دليل، برای شناخت يک تمدن يا فرهنگ، میتوان اساطير آن را مطالعه کرد تا افکار، گرايشها، احساسها و آرزوهای آن فرهنگ يا تمدن را دريافت، و به امکانات يا کمبودهای آنها واقف گرديد.
دقيقاً از همين جا، میتوان به نقطه ضعف اسطوره دستيافت؛ اسطوره، يک کيفيت ويژه فرهنگی و ساختيافته است؛ بدين معنا که يک فرهنگ خاص هم اسطوره را میسازد، هم محتوای روايي آن را فراهم میآورد، و هم کارکرد آن را مشخص میکند. اسطوره يک ساخت تعيينکننده و فعال، و از پيش معين شده برای تسلط بر ذهن آدمی نيست، بلکه ذهن اجتماعی انسان در دل يک فرهنگ، اسطوره را در ساخت معين آن ارايه میکند. هرچند نمیتوان نقش مهم و کارکردهای گسترده و عميق اسطورهها را برای جوامع انسانی ناديده گرفت؛ اما مسلم است که اساطير برساخته ذهن آدمی، برای پاسخگويي به نيازهای خاص مادی و روحی او فراهم آمده است. پس هرچند اسطورهها دارای اصول مشترکی در تمام جوامع انسانی با قرائتهای مختلف میباشد، اما در عين حال، میتوان وجوه اختلاف جوامع را نيز در اساطيرشان مشاهده کرد.
بر پايه اين ادعا، میتوان گفت که اسطوره ناميدن امام حسين (عليه السلام) و قياس آن حضرت و قيام خونين او با اسطورههای اقوام و ملل جهان، و يا حتی مقايسه کردن آن حضرت با بزرگان و رهبران و قهرمانان جوامع انسانی، تقليل دادن نقش و جايگاه والای آن حضرت خواهد بود. بر اين اساس، وقتی يک جامعه با حسين (عليه السلام) و واقعه کربلا بسان يک اسطوره عمل نمايد، او را در چارچوب فرهنگی خود محصور نموده، و طبق باورهای اجتماعی خود، حادثه عاشورا را بازسازی و بازتوليد میکند. البته اين واقعيتی است که در طول تاريخ رخ داده است؛ اما حقيقت آن است که حسين (عليه السلام) فراتر از اسطوره بوده، و قيام او و آموزههای گرانسنگ آن چراغی فراروی جوامع بشری است تا از معارف آن بهره گرفته، و بر اساس اين پشتوانه معرفتی، فرهنگ خود و شاخصهای آن را ارتقا بخشند.
اگر چنين انگارهای درباره عاشورا و کربلا، ترويج گردد، آنگاه میتوان اميدوار بود که بسياری از آسيبهای نگرشی و رفتاری پديد آمده پيرامون اين واقعه در طول تاريخ، رفع گردد.
حمید فاضل | 20:21 - شنبه چهارم دی 1389
حکايت اول:
صيادی در بيابانی قصد شکار آهويی میکند و آهو شکارچی را مسافت
بسياری به دنبال خود میدواند و عاقبت خود را به دامن حضرت علیبنموسیالرضا (عليه السلام) که اتفاقاً در آن حوالی تشريففرما بوده است، میاندازد. صياد که میرود آهو را بگيرد، با ممانعت حضرت رضا (عليه السلام) مواجه میشود. ولی چون آهو را صيد و حق شرعی خود میداند، در مطالبه و استرداد آهو پافشاری میکند. امام حاضر میشود مبلغی بيشتر از بهای آهو، به شکارچی بپردازد تا او آهو را آزاد کند. شکارچی نمیپذيرد و میگويد: من همين آهو را که حق خودم است، میخواهم و لاغير ... و آن وقت آهو به زبان میآيد و به عرض امام میرساند که من دو بچه شيری دارم که گرسنهاند و چشم بهراهاند که بروم و شيرشان بدهم و سيرشان کنم. علت فرارم همين است و حالا شما ضمانت مرا نزد اين ظالم بفرماييد که اجازه دهد بروم و بچگانم را شير دهم و برگردم و تسليم صياد شوم...حضرت رضا (عليه السلام) هم ضمانت آهو را نزد شکارچی میفرمايد و خود را به صورت گروگانی در تحت تسلط شکارچی قرار میدهد. آهو میرود و بهسرعت باز میگردد و خود را تسليم شکارچی میکند. شکارچی که اين وفای به عهد را میبيند، منقلب میگردد و آنگاه متوجه میشود که گروگان او، حضرت علی بن موسی الرضا (صلوات الله عليه) است. بديهی است فوراً آهو را آزاد میکند و خود را به دست و پای حضرت میاندازد و پوزش میطلبد. حضرت نيز مبلغ فراوانی به او مرحمت میفرمايد و بهعلاوه، تعهد شفاعت او را در قيامت نزد جدش میکند و صياد را خوشدل روانه میسازد. آهو هم که خود را آزادشده حضرت میداند اجازه مرخصی میطلبد و به سراغ لانه و بچگان خود میرود...
حکايت دوم:
کتاب "عيون اخبار الرضا" تأليف ابوجعفر محمدبنعلیبنبابويه قمي، معروف به شيخصدوق (رضوان الله تعالی عليه) است. شيخ صدوق، اين کتاب را جهت اهدا به وزير جليل و بزرگوار ايرانی يعنی صاحب اسماعيل بن عباد طالقانی (متوفی در سال 385هجری) که خود يکی از بزرگترين ادبا و شعرا و متکلمين و ناقدين ادب در قرن چهارم است، تأليف فرموده و اين کتاب شريف، علاوه بر احتوايش بر اخبار مربوط به حضرت رضا عليه السلام از لحاظ ادبی و تاريخ نيز مرجع معتبر و مستندی به شمار میرود. شيخ (ره) که به مناسبت اقامتش در ری ارتباط کاملی با رکن الدوله ديلمی داشته است، در رجب سال 352 هجری از رکن الدوله جهت تشرف به خراسان و زيارت مرقد منور مطهر حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله عليه اجازه میگيرد. امير رکن الدوله نيز ضمن التماس دعا و زيارت نيابی، با اين درخواست موافقت میکند و شيخ (ره) روانه خراسان میشود. اين که عرض کردم رکن الدوله از شيخ (ره) التماس دعا و تقاضای زيارت نيابی میکند، به تصريح خود شيخ است. ظاهراً همواره زمامداران شيعه ايران، قلباً توجه خاصی به حضرت علی بن موسی الرضا (عليه آلاف التحية و الثناء) داشته و خود را از مدد آن حضرت مستمد میدانستهاند؛
باری، برگرديم به داستان ضامن آهو که شيخ آن را در همين کتاب، و به مناسبت همين سفر نقل مینمايد. گويندهی اصلی داستان که خود همان شکارچی بوده است، ابومنصور محمدبنعبدالرزاق طوسي، گردآورنده "شاهنامهی ابومنصوری" است، که داستانش را برای حاکم رازی حکايت کرده، و حاکم هم آن را برای ثقه جليلالقدر ابوالفضل محمدبناحمدبناسماعيل السليطی، که از بزرگترين مشايخ روايی شيخصدوق است، روايت کرده و صدوق هم روايت را از شيخ خود يعنی سليطی نقل میفرمايد:
(آن شکارچی میگوید) در روزگار جوانی، نظر خوشی به طرفداران اين مشهد نداشتم و در راه، معترض زائران میشدم و لباسها و خرجی و نامهها وحوالههايشان را به ستيزه میستاندم. روزی به شکار بيرون رفتم و يوزی را به دنبال آهويی روانه کردم. يوز همچنان به دنبال آهو میدويد تا به ناچار، آهو را به پای ديواری پناهيد و آهو ايستاد. يوز هم رو به رويش ايستاد ولی به او نزديک نمیشد. هر چه کوشش کرديم که يوز به آهو نزديک شود يوز نمیجست و از جای خود تکان نمیخورد؛ هر وقت که آهو از جای خود (کنار ديوار) دور میشد، يوز هم او را دنبال میکرد. اما همين که به ديوار پناه میبرد، يوز باز میگشت تا آن که آهو به سوراخ لانهمانندی در ديوار آن مزار داخل شد. من وارد آن رباط شدم، و از ابی نصر مقری (که لابد قاری راتب قبر مطهر حضرت يا ديگر مقابر اطراف قبر و داخل رباط بوده است) پرسيدم: آهويی که هم الان وارد رباط شد کو؟ گفت: نديدمش. آن وقت، به همان جايی که آهو داخلش شده بود درآمدم و پشگلهای آهو و رد پيشابش را ديدم، ولی خود آهو را نديدم. پس با خدای تعالی پيمان بستم که از آن پس زائران را نيازارم و جز از راه خوبی و خوشی با آنان در نيایم. از آن پس، هر گاه که کار دشواری به من روی میآورد، وگرفتاریای پيدا میکردم، بدين مشهد روی و پناه میآوردم، و آن را زيارت و از خدای تعالی در آن جا حاجت خويش را مسئلت میکردم و خداوند نياز مرا بر میآورد، و من از خدا خواستم که پسری به من عنايت فرمايد. خدا پسری به من مرحمت فرمود، و چون آن پسربچه به حد بلوغ رسيد، کشته شد؛ من دوباره به مشهد برگشتم و از خدا مسئلت کردم که پسری به من عطا فرمايد و خداوند پسر ديگری به من ارزانی فرمود. هيچ گاه از خدای تبارک و تعالی در آن جا حاجتی نخواستم مگر آن که حق تعالی آن حاجت را برآورد و اين چيزی است از جمله برکات اين مشهد (سلام الله علی ساکنه) که بر شخص من آشکار شد و برای خودم روی داد.
به هر صورت، ظاهراً اصل داستان و روايتی که سبب ملقب ساختن حضرت امام علیبن موسی الرضا (صلوات الله عليه) به "ضامن آهو" شده است، بايد همين داستان باشد، و لا غير؛ و به قراری که ملاحظه فرموديد، داستان کاملاً واقعی و موجه و معمولی به نظر میرسد. به راستی چرا وقايع تايخی تا به اين حد دستخوش تغيير و تحريف می گردند؟
حمید فاضل | 20:33 - پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
در سالروز رحلت جانگداز پیامبر اعظم، ذکر مطلب زیر را بسیار مناسب دیدم:
سالهاست که تصويري به عنوان تصوير نوجواني رسول خدا (ص) در ايران انتشار مييابد. بسياري از مردم در عين نشان دادن علاقه شان به اين تصوير، اين پرسش را مطرح ميکنند که تصوير ياد شده از کجا آمده است؟ کساني در پاسخ ميگويند اين تصويري است که بحيراي راهب در سفري که حضرت به همراه عمويش ابوطالب به شام داشت، آن را کشيده است. اما در واقع درستي اين پاسخ در معرض ترديد قرار دارد.
مقاله زير کوششي است براي بازشناسي منبع اصلي اين تصوير. نويسنده استدلالهاي خاص خود را دارد و تلاش کرده تا نشان دهد اصل اين تصوير از کجا آمده است. شايد باب بحث در اين باره همچنان باز باشد.
عنوان اصلي مقاله چنين است:
The Story of Picture: Shiite Depictions of Muhammad
Pierree Centlivre & Micheline Centlivres-Demont
در مجله : ISIM Review - Spring 2006 - pp. 18-19
شيعيان ايران سابقه ديرينهاي در به تصوير کشيدن اعضاي خاندان حضرت محمد(ص) و خود ايشان دارند. از اواخر دهه نود، پوسترهاي پرفروشي منقش به تصوير حضرت محمد(ص) در ايران چاپ شده است که در آنها حضرت محمد به صورت جواني خوشچهره تصوير گرديده است. اين پوسترها امروزه با استفاده از فناوريهاي روز و ابزارها و تکنيکهاي مختلف توليد ميگردند.
اين تصوير نوجواني خوشقيافه با چشماني لطيف و چهرهاي دلنشين را نشان ميدهد که تا حد زيادي يادآور نقاشيهاي اواخر رنسانس است، به خصوص تصاوير نوجواناني که توسط Caravagio کشيده شده، همچون پسري با سبد ميوه (Boy Carrying a Fruit Basket رم، گالري Borghese) و يا پدر جان تمهيد دهنده (Saint John The Baptist موزه Capitole). همان نرمي مخملشکل گونهها، همان دهان نيمه باز و همان نگاه نوازشگر. هرچند نسخ متفاوتي از اين تصوير وجود دارد، اما همه آنها صورتي جوان را نشان ميدهند که اغلب در زير آنها نوشته شده محمد رسول الله و يا حتي اطلاعات دقيقتري درباره دورهاي از زندگي محمد(ص) که اين عکس بدان متعلق است و حتي منبع عکس داده شده است.
يک اکتشاف جالب در سال 2004:
در حين بازديد از يک نمايشگاه عکس مختص به دو عکاس Lehnert و Landrock، تصادفا موفق به کشف ريشه اين پوستر ايراني شديم و آن عکسي بود که Lehnert بين سالهاي 1904 و 1906 در تونس گرفته بود، و سپس در اوايل دهه بيست به صورت کارت پستال چاپ و توزيع شده بود.
Radolf Franz Lehnret ـ 1878 – 1948 ـ که اهل جمهوري چک امروزي بود، در سال 1904 به همراه Ernst Heinrich Landrock ـ 1878 – 1966 ـ آلماني به تونس آمد، اولي به عنوان عکاس و دومي به عنوان ناشر و مدير. از آنجايي که Lehnret در سال پيش از آن اقامتي کوتاه در تونس داشت، علاقه زيادي به مناظر طبيعي و ساکنان آنجا پيدا کرده بود. شرکت اين دو (L&L) به صورت تخصصي به چاپ تصاوير از مناظر زيبا در تونس و مصر ميپرداخت و هزاران عکس و کارتپستال از اين مناطق چاپ نمود.
عکسهاي Lehnert نه تنها بيابان، تپههاي شن روان، بازارها و مناطق محلي تونس را نشان ميداد، بلکه شامل تصاويري از پسران و دخترانی بود که سني بين کودکي و نوجواني و چهرهاي بين زن و مرد داشتند. اين تصاوير معمولا مطابق سليقه مشتريان اروپايي تهيه شده بود که تصويري وسوسه انگيز و وهمآميز از شرق داشتند. Lehnret بدون شک در تهيه عکسها از اين مساله استفاده نموده، ولي نبوغ قابل توجهي نيز به خرج داده است. عکسهاي او به صورت چاپ نقره اي، گراورسازي شده و چهاررنگ چاپ شده است. اکثر اين کارت پستالها از سال 1920 در آلمان چاپ شده و در مصر پخش شده است.
هيچ شکي نيست که کارت پستال نشان داده شده در شکل، که براساس
شماره گذاري L&L، شماره آن 106 است به عنوان مدل پوسترهاي ايراني مورد استفاده قرار گرفته است. به علاوه، نام کارت پستال شماره 106 محمد است، که اين خود به تنهايي ميتواند نشان دهد که چرا تصويرگران ايراني آنرا به عنوان مدلي از حضرت محمد(ص) انتخاب نمودهاند. بدون شک، همه نسخ موجود از اين عکس، همه از عکس شماره 106 الگوبرداري کردهاند با اين تفاوت که نسخ اوليه به عکس اصلي شبيه ترند.
سوال درباره ارتباط بين توصيف مرسوم از چهره پيامبر و چهره جوان تونسي، هنوز بدون پاسخ مانده است. تصوير، نمايشگر چهره يک نوجوان خندان است، با دهاني نيمه باز، عمامهاي بر سر و گل ياسمني بر گوش. همين چهره در کارت پستالهاي ديگري و تحت عناوين ديگري از قبيل احمد، جوان عرب و غيره تصوير شده است.
کشف مسيري که باعث گرديده تصاوير چاپ شده در دهه بيست به دست ناشران تهران و قم در دهه نودبرسد، براي ما ممکن نبوده است. اما اين سوال وجود دارد که چه چيزي باعث شده که ناشران ايراني شباهتي بين پيامبر اسلامي در سنين نوجواني و تصوير يک جوان تونسي بيابند؟
قبل از جنگ جهاني اول، تصوير محمد در مجله National Geographic در ژانويه سال 1914 و تحت مقالهاي با عنوان اينجا و آنجا در شمال آفريقا چاپ شد که زير آن نوشته شده بود عربي با يک گل. در دهه بيست، کارت پستالهاي تونسي L&L بين سربازان فرانسوي در شمال آفريقا بسيار محبوب بود. در دهههاي هشتاد و نود، کتب متعددي شامل عکس اين نوجوان چاپ شد، ولي اغلب آنها عنواني غير از محمد به عکس دادهاند.
در نسخ ايراني فعلي، اصلاحاتي روي تصوير انجام شده و از فريبندگي چهره نوجوان چيزهايي نگه داشته شده است ولي از زيبايي جذاب آن کاسته شده است. شانه سمت چپ اندکي با پارچه پوشانده شده است و دهان و چشمها اندکي اصلاح شده است. به طور کلي ميتوان گفت که هنرمندان ايراني سعي کردهاند جنبههاي زيبا پسندانه تصوير Lehnert را کاهش دهند و تصوير را از حالت جذاب خارج نموده، به آن زيبايي مقدسي ببخشند.
همانطور که پيش از اين نيز گفته شد، برخي از نوشتهها براي اين اثر ريشهاي مسيحي قائلند، و نه يک ريشه اسلامي که اين مساله مسلمانان را از گناه نگاه به صورت پيامبر و يا تصويرگري چهره وي، مبري ميسازد. به علاوه، مويد اين مطلب است که مسيحيان حضرت محمد [ص] را در همان سنين کودکي به عنوان شخصيتي الهي پذيرفته اند. اين داستان از يک کشيش به نام بحيرا صحبت ميکند که بر اساس داستان، در حين گشت و گذار حضرت در سوريه وي را براساس نشانه پيامبري بين شانههايش بازشناخته است. پيامبر آينده بايد ميگفته است: «هنگامي که من به آسمان و ستارهها مينگرم خود را بالاتر از ستارهها مييابم». به همين دليل است که در بعضي عکسها ستارههايي در پس زمينه عکس ديده ميشود.
هرچند که هيچ توصيفي درباره چهره حضرت محمد(ص) در نوجواني وجود ندارد، ولي توصيفاتي از چهره وي در بزرگسالي گفته شده است: گفته شده که وي پوستي سفيد داشته، چشماني سياه، گونههايي صاف، ابروان پرپشت و کمانگونه. دندانهاي مرتب و مويشان کمي موجدار بوده است. اين خصوصيات در مورد نوجوان تصوير شده در پوسترهاي ايراني ديده ميشود. در حقيقت اين تصويري از يک تصوير و نمايشي از يک نمايش است. به عبارت ديگر، تصويرگران ايراني مدلي از حضرت محمد(ص) را انتخاب کردهاند که نمايانگر زيبايي، جواني و توازن است.
برگرفته از سایت کتابخانه تخصصی اسلام و ایران
حمید فاضل | 11:56 - سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
اکنون حدود سه دهه از پیروزی انقلاب اسلامی می گذرد. نظام دینی حاکم بر جمهوری اسلامی ایران داعیه ترویج آموزه های اصیل اسلامی را بر مبنای فقه شیعی دارد. حوزه های علمیه از امکانات و اختیارات بسیار مناسبی برای احیای ارزشهای دینی و بسط و گسترش آنها برخوردار هستند. بنابراین کاملا بجاست اگر انتظار داشته باشیم که در حوزه نشر کتب دینی، آثار وزین و ارزشمندی با نظارت شایسته و مناسب ارائه گردد. و آثار گذشتگان این عرصه نیز بدور از هرگونه نقص و تحریفی عرضه شوند.
یکی از کتب مطرح در جامعه امروز ایران، که به نوعی ارائه دهنده فرهنگ نیایش امامان شیعه می باشد، کتاب مفاتیح الجنان، تألیف حاج شیخ عباس قمی است. مؤلف این کتاب در انتهای تألیف آن می نویسد: «بعد از آن كه به عون الله تعالی كتاب مفاتیح الجنان را تألیف نمودم و در اقطار منتشر گشت، به خاطرم رسید كه در طبع دوم آن، بر آن زیاد كنم دعای وداعی برای ماه رمضان و خطبۀ روز عید فطر و ... . لكن دیدم هر گاه این كار را كنم، فتح بابی شود برای تصرف در كتاب مفاتیح و بسا شود بعضی از فضولان بعد از این در آن كتاب بعضی از ادعیۀ دیگر بیفزایند یا از آن كم كنند و به اسم مفاتیح الجنان در میان مردم رواج دهند ...، لاجرم كتاب را به همان حال خود گذاشتم و این هشت مطلب را بعد از تمام شدن مفاتیح، ملحق به آن نمودم و به لعنت خداوند قهّار و نفرین رسول خدا و ائمّه اطهار (ع) واگذار و حواله نمودم كسی را كه در مفاتیح، تصرف كند.
اما با این وجود امروزه ما شاهد آن هستیم که در انتهای این کتاب ارزشمند، مطلبی تحت عنوان حدیث کسا توسط ناشران ناآگاه یا برخی از غالیان جاهل افزوده شده است که صحت آن توسط کارشناسان علوم حدیث به صراحت رد گردیده است. و متأسفانه امروزه در جامعه ما این روایت مجعول و نادرست که اشکالات سندی و سستی های محتوائی و غلوآمیز فراوانی دارد، در جلسات و محافل مذهبی قرائت گردیده و مورد توجه بسیار زیادی قرار گرفته است.
جالب این جاست که مرحوم شیخ عباس قمی در یکی دیگر از کتب خود (منتهی الآمال) درباره این حدیث جعلی می نویسد: «حدیث معروف به حدیث کسا که در زمان ما شایع است به این کیفیت در کتب معتبرۀ معروفه و اصول حدیث و مجامع متقنۀ محدثان دیده نشده». بسیاری از محدّثان بزرگ شیعه، همچون كلینی، طوسی، مفید، طبرسی و ابن شهر آشوب كه در سلسله سند این حدیث جعلی نام آنها ذکر شده، در كتب خود، حدیث كسا را به شکلی کاملا متمایز از متن حدیث كسای شایع امروزی نقل کرده اند. سید هاشم بحرانی هم كه این سند را به او منسوب ساخته اند، این حدیث را در كتابهای خود (تفسیر «البرهان» و «غایة المرام» ) نیاورده است، با این كه او در این كتابها به جمع احادیث همّت داشته است.
تذکر چند نکته ضروری است:
اولا: اصل حدیث کسا که مرتبط با آیه تطهیر بوده و دال بر عصمت اهل بیت است، قطعی بوده و از نظر سند هیچ خدشه ای ندارد و محدثان بزرگ آن را در کتب خود نقل کرده اند. و یکی از نقاط برجسته فضایل اهل بیت است. اما از نظر متن و محتوا بسیار مختصر بوده و شامل عبارت «اللّهُمَّ إنَّ هٰؤلاءِ آلُ مُحَمَّدٍ فَاجعَل صَلَواتِكَ و بَرَكاتِكَ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ عَلیٰ آلِ مُحّمَّدٍ إنَّكَ حَمیدٌ مَجیدٌ.» یا عباراتی نظیر آن (بنابر اختلاف منابع روایی) می باشد. متن دعای پیامبر و بسیاری از احادیثی كه واقعۀ كسا را روایت كردهاند، به روشنی نشان میدهد كه این رویداد، در جریان نزول آیۀ تطهیر و در جهت تفسیر و تبیین آن، تحقق یافته است.
ثانیا: حدیث کسای معتبر، چون اشاره به وقوع رویداد در خانه ام سلمه دارد، یکی از مستندات شیعه برای اثبات این است که اهل بیت علیهم السلام در آیه تطهیر ناظر به همان پنج نفر آل عباست و زنان پیامبر را آنچنان که برخی از مفسران اهل سنت گفته اند، شامل نمی شود. در حالی که حدیث کسای غیر معتبر چون وقوع رویداد را در خانه حضرت فاطمه سلام الله علیها می داند، قابلیت چنین استنادی را ندارد.
بنابراین شایسته است با اجتناب از روایات دروغینی که در طول زمان وارد کتب روایی ما گردیده اند، تلاش نمائیم تا از نشر عقاید غلوآمیز درباره ائمه جلوگیری نموده و فرهنگ غنی و پربار شیعه را از خطر انحراف حفظ نمائیم.
حمید فاضل | 11:36 - جمعه سوم شهریور 1385
در سال هفتم هجری، هنگامی که فرستاده رسول خدا از اسکندریه مصر به مدینه برگشت، یکی از هدایایی که از طرف پادشاه مصر برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آورد، کنیزی بود به نام ماریه قبطیه؛ پیامبر خدا از این کنیز صاحب فرزند پسری شد که نام او را ابراهیم گذاشتند.اما این فرزند پسر در حالی که کمتر از دو سال از عمرش می گذشت از دنیا رفت.
از قضا در این هنگام، پدیده کسوف رخ داده و خورشید گرفت. مردمی که دلباخته رسول خدا بودند و از علت طبیعی گرفتگی خورشید آگاه نبودند، وقتی که از یک سو رحلت فرزند پیغمبر خدا، و از سوی دیگر حزن و اندوه آن حضرت را می بینند، چنین تصور می کنند که آسمان و کائنات نیز در این غم با رسول خدا همنوائی کرده و در نتیجه خورشید گرفته است. این شایعه، دهان به دهان در تمام مدینه پیچید.
پیامبر اعظم که چنین دید بلافاصله به منبر رفته و در اجتماع مردم سخنانی ایراد فرمود که مضمون آنها چنین است: ای مردم بدون تردید خورشید و ماه دو نشانه از نشانه های قدرت خدا هستند که به امر او جریان می یابند و مطیع او هستند. خورشید و ماه نه برای وفات کسی دچار گرفتگی می شوند و نه برای حیات کسی. پس وقتی که در آن دو، گرفتگی پدید آمد شما نماز بگذارید. سپس از منبر فرود آمده و با مردم نماز آیات خواندند.
ـ عشق و دلباختگی برخی از یاران پیامبر موجب ایجاد تصوراتی گردید که در ظاهر بسیار جذاب و شیرین بودند، و به صورت طبیعی می توانست به راحتی مورد پذیرش همگانی قرار گرفته و حتی در کوتاه مدت باعث تقویت اسلام و جذب افراد بیشتری به این دین گردد.
ـ اما بر خلاف دنیاطلبان که در هر فرصتی سعی می کنند ا زجهل مردم استفاده نمایند و برای خود قداستی به دست آورند و حاکمیت خود را توسعه دهند، آن حضرت جاهلان را آگاه کرد و فرمود گرفتگی خورشید ربطی به وفات فرزند من ندارد؛ تا این فکر غلو آمیز ریشه نگیرد و مردم در اشتباه نمانند.
درود خدا بر او که پیام آور آئینی است که مردم را به تعقل و تفکر و خردمندی می خواند.
و امشب شب مبعث اوست.
حمید فاضل | 21:54 - دوشنبه سی ام مرداد 1385
بسم الله الرحمن الرحیم
آغاز به کار این وبلاگ همزمان با شب مبارک مبعث را به فال نیک می گیرم و امیدوارم که آنچه در این وبلاگ ارائه می گردد در پرتو آموزه های دین مبین اسلام ، راهگشای شایسته ای برای مخاطب باشد. بدون تردید نظرات سازنده مخاطبان تعیین کننده اصلی مطالب این وبلاگ خواهد بود. از تمامی پیشکسوتان این وادی هم رخصت می طلبم. بسم الله.
حمید فاضل | 20:52 - دوشنبه سی ام مرداد 1385

